X
تبلیغات
بيا تا برات بگم

بيا تا برات بگم

ناچارنویسی و تفنن نویسی پراکنده در هر عرصه

آدم های ساده

 آدمهای ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

...آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “ آدم” می دهند


+ نوشته شده در  جمعه 6 اسفند1389ساعت 6:37 قبل از ظهر  توسط محمــــــــد آصف  | 

نوروز مبارک

زمان دقیق تحویل سال نو ۱۳۹۲: ساعت ۴ بعد از ظهر به وقت پاکستان – روز چهارشنبه ۳۰ حوت۱۳۹۱ مطابق با ۸ جمادی الاول ۱۴۳۴ هجری قمری

یا مقلّب القلوب والابصار، یا مدبّر اللیل والنهار، یا محوّل الحول والاحوال، حوّل حالنا الی احسن الحال

سالی گذشت و بهاری دیگر از راه رسید. امیدواریم سال ۱۳۹۲، سالی سرشار از بهروزی و پیروزی برای مردم افغانستان و سال ناکامی های دشمنان صلح و امنیت کشور باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1392ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط محمــــــــد آصف  | 

دختر سردار 2


دختر سردار 2
بوی شوربای مرغ حنایی رنگ  کرچ لنگ از داخل خانه به بالای بام میرسید و دل من که از صبح تا شب چیزی نخورده بودم صدایش بلند شده بود . چند بار مادر از داخل حولی به بالای بام نگاه کده بود و فقد لبخند زده بود وبرای بار چندم که امده بود اهسته طرف مرغ حنایی رنگ کرچ لنگ رفته بود و وقتی میخواست اون رو از پشت سر بگیره مرغ حنایی رنگ کرچ لنگ متوجه شده بود و لنگان لنگان فرار کرده بود و مادر با صورت به زمین خورده بود و باز بلند شده بود و مرغ رو داخل حولی دنبال کرده بود و گوشه دیوار تشناب گیر انداخته بود و با خودش برده بود به خانه همسایه و کربلایی با چاقوی سبز دسته زمردی اش مرغ رو حلال کرده بود و مادر اون رو گرفته بود و از در که وارد شده به من که بالای بام بودم نگاه کرده بود و خنده بر لب داخل خانه شد و دود چوب های گردو از خانه بلند شده بود بعد که کم کم دود کم شده بود بوی شوربای مرغ حنایی رنگ کرچ لنگ از داخل خانه به بالای بام رسیده بود دلم چقدر یک کاسه شوربا میخواست . اما همیشه وقتی شوربا درست میشد که یا عید بود و یا مهمان مهم به خانه می امد و مادر مرغی یا بره ای رو به خانه کربلایی میبرد و کربلایی با کادر دسته زمردی اش اون رو حلال میکرد و سهم اون از کشتن دل و گرده بره یا اگه مرغ بود یک کاسه شوربای پرچرب بود که مادر اول سهم اون رو میداد که برش ببرم . 
افتاب دیگه از کوهها نشسته بود پایین و ستاره ها جایشان را در اسمان پیدا کرده بودند و و من با ستاره ها رو یکی یکی میشمردم و اونهایی که کنار هم بودند رو شبیه دختر سردار میدیدم و شب رو به خاطر دختر سردار در بالای بام خواب میکردم و گاه گاهی صدای خنده های مادر رو میشنیدم که پدر دنبالش میکرد و وقتی بهش میرسد جیغ میزد و کم کم صدا ها محو میشدند . 
صدای مادر از پایین بلند شد که بیا شوربا اماده هست ، همو چیزی که دوست داری . 
از دیوار که مشد کدم پایین پاییم روی پرهای کنده مرغ بود ، حولی تاریک بود و نیمی از ان را مهتابی روشن کرده بود به طرف چاه رفتم و از تشت اب گرفتم و به صورت زدم و دستم رو به تنباهنم پاک کدم و داخل خانه شدم . 
پدرم تیپشتی به پشت چارقد کرده بود و تیب رو نزدیک گوشش برده بود صدای موسیقی اخر اخبار به گوش میرسید . اخبار که خلاص شد صدای اهنگ از تیب بلند شد که پدرم انتن تیب رو پایین کشید و خش خش صدای خواننده بیشتر شد با دست راستش تیب رو خاموش کرد و در بغلش ماند و تسبی رو به دست گرفت و با صدای بلند صدا کد . 
او خاتو یک لقمه نان بده که زوف کدم ، بویش که خوبه مالوم نیه مزه شی چی باشه 
مادر دیگ کلان ره اورد و کنار سفره نیمه باز ماند و سفره ره کش کد طرف پدرم و نیمه دیگه اش رو باز کرد . بوی نان دگی از سفره بلند شد و اب دهانم را که وقورت دادم پدرم سونم سیل کرد و خنده کد . 
او بینگ خدا ،روز تا بیگاره شیشتی ده خانه کتاب میخوانی اگه یک باز سر زمین بیایی هیچ  چیز از تو کم نموشه ؛ دکتری که بل نزده باشه چطور مزدور ره دردش رو میفامه ؟
سرم رو پایین گرفته بودم که مادرم دستش رو به سرم کشید و لبخند زد  ، کاسه شوربای چرب رو جلوی پدرم ماند و به پدرم لبخند زد و پدرم قبل از گپ مادر نان رو گرفت و داخل کاسه تر کد . 
اخرین لقمه گشت ره که دهانم ماندم انگشتم رو به به دهان کدم و خوب چولیدم و مزه نمک و کچالوی مانده روی دستم همیشه برم مزه میکرد . 
مادرم سفره رو جمع کرد و استکان ره از داخل سینی گرفت و یک چای سیاه دانه موش ریخت و کنار شیرنگ ماند . سفره رو به دست گرفتم و مادر کاسه و دیگ رو هم داد که ببرم داخل تندور خانه . 
همینطور که داخل تندور خانه میشدم صدای مادرم بلند شد که او مرد میفامی چی گپ شده ؟
پدرم که مالوم بود با چوب کبریت لای دندانایش ره از گوشت پاک موکونه نیم کله گفت ، تو نان خوب به طمع دمه نمیدی 
مادرم اهسته لبخند زده بود ای بار از لای پرده طرف تندور خانه سیل کده بود بعد صورتش رو طرف پدرم کرد و گفت :
بچه ما عاشق شده  . با گپ مادرم صدای خنده پدر بلند شد و میان خنده عاشق و دلدادگی ره میگفت 
مه که از صدای بلند خنده پدرم خوش شده بودم دم دروازه تندور خانه ایستاده شدم که مادر میان خنده های پدر گفت ، اره او هم عاشق دختر سردار باید کم کم دفکر خواستگاری باشیم 
صدای خنده پدر با شنیدن نام دختر سردار قطع شد ، از دروازه تندور خانه پیشتر امدم پرده که بالا کدم ، پدرم بلند شد و سون مادرم بد بد سیل میکد و به طرف دروازه بیرونی رفت و موقع رفتن استکان چای سیاه دم موشی ره کده پایش زد و چای روی نیماد ریخت و دانه های سیاه چای دم موشی روی نماد ماند . 
مادرم که بلند شد طرف دروازه بیرون بره چشم در چشم مه شده بود که پرده ره نیمه بالا زده بودم و قطره اشک از چشمایم سرازیر شده بود .......

بوی شوربای مرغ حنایی رنگ کرچ لنگ از داخل خانه به بالای بام میرسید و دل من که از صبح تا شب چیزی نخورده بودم صدایش بلند شده بود . چند بار مادر از داخل حولی به بالای بام نگاه کده بود و فقد لبخند زده بود وبرای بار چندم که امده بود اهسته طرف مرغ حنایی رنگ کرچ لنگ رفته بود و وقتی میخواست اون رو از پشت سر بگیره مرغ حنایی رنگ کرچ لنگ متوجه شده بود


برچسب‌ها: 2
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1391ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط محمــــــــد آصف  | 

باید باکره باشى، باید پاک باشى...















باید باکره باشى، باید پاک باشى...

براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند...
چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است ، دین است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1391ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط محمــــــــد آصف  | 

ترس!ترس!ترس!

اين نوشته ي مريم جان را دختران، با دقت بخوانند.
ترس!ترس!ترس!

تعداد زيادى از زنان،به ويژه زنان مجرد،تصويرهاى خود شان را در نمايه(پروفايل) فيس بوك شان نمى گذارند. بيشر با عكس هاى طبيعت يا عكس هاى بازيگران سينما،آن هم سينماى ديگر كشورها نمايه شان را پُر مى كنند.از جمله دو سه تن از دوستان خودم.وقتى مى پرسم چرا عكس هاى خود تان را در پروفايل هاى فيس بوك تان نمى مانين؟مى گويند:گمش كو ضرور نيست...
مى دانيد چرا ضرور نيست؟ به خاطرى كه پدران و برادران دوست ندارند روى دختر و خواهر شان را *"افتو" و "ماتو" ببيند. در حالى كه همان برادران
وقتى سفر مى روند يا با دوستان شان تفريح مى كنند؛اجازه دارند شيك ترين عكس هاى شان را در فيس بوك بگذارند.ترس از اين بابت سبب مى شود كه دختران جرئت نكنند تصويرى از خود بگذارند.حتا دخترانى كه دانشگاه مى روند و كار مى كنند ناگزير به پنهان كارى هويت شان استند. روى ديگر ماجرا اين است كه تعدادى -حتا اگر از سوى خانواده مانعى نداشته باشند-
از ترس آزار و اذيت هاى فيس بوكى از خير گذاشتن تصوير خود مى گذرند.چون مى دانند كه ذهنيت آزار دادن زنان در همه جا وجود دارد.حتا اگر آنجا مكانى مجازى باشد؛با اكثريتِ باسواد و دانشگاه رفته! استفاده از نام مستعار و گم شدن در هويت كاذب هم ناشى از همين ترس هاست.ترس از ملامت شدن از سوى خانواده ،ترس اذيت شدن،ترس دست به دست گشتن تصوير و در نهايت ترس از داشتن هويت واقعى و مستقل...
ما اجازه نداريم حتا در مورد فردى ترين مسايل مان بى ترس و هراس تصميم بگيريم.سرنوشت "آرى"و "نه" گفتن هاى بستگى به خواست خود مان ندارد. اما يك چيز ديگر هم هست كه بستگى به خود مان دارد؛و اينكه نبايد تن به اجبار داد و موانعى كه قصداً خلق مى شوند را جدى گرفت. اين مسأله به ظاهر ساده كه شايد به نظر تعدادى ساده جلوه كند؛مى تواند به روشنى حكايت گر محيط ناامن و ناسالمى باشد كه ما در آن زندگى مى كنيم.

* آفتاب و مهتاب *

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1391ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط محمــــــــد آصف  | 

ساده


این که ساده است. یعنی تو این را نمی دانستی؟ نمیدانستی که کار، چاره درد است؟ چارهء درد خواستن. درد تمنا. درد حسرت.
تمرکز کن. کار کن. برنامه بریز.
برنامه ای بهتر از این.
تمرکز بیشتر از این.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1391ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط محمــــــــد آصف  | 

جاده....

جاده را باید دوست داشتو در جاده گم شدن راجاده آدمی را بزرگ میکند.آدمی را پر از تجربه عبور میکندعبور از خود، از دیگری، از دیگران و مسیری نو را آغاز کردن و پیمودنعبور مهمترین اتفاقی ست که در انسان و سرنوشت اش رخ میدهدشاید اندوهناکترین سرنوشت را انسانهایی داشته باشند که هیچ عبوری در آنها رخ نمیدهدهمیشه سکون حکمرانی میکند بر روح و قلب و اندیشه شانچنین انسانهایی خطرناکترین اند، از آنها دوری باید کردحتی نگذاشت سایه مان با سایه هاشان دیداری اتفاقی داشته باشد.

بر گرفته ازصفحه صحرا کریمی

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1391ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط محمــــــــد آصف  | 

جراحی پلاستیک و معیار های زیبایی در افغانستان


نورجهان اکبر


لیان کچر، لیزلی نات، و کلیمینتاین مپلس چند تن از فیلم سازان مشهور استند که در مورد افغانستان فیلم ساخته اند. یکی از کار های مشهور این سه تن، مستند "در عدالت" در مورد زندانی شدن زنان به دلایل فرار از خانه و جرایم اخلاقی در افغانستان است. مستند جدید شان، به نام  Nip, Tuck Kabulکه در کانال چهار انگلستان نشر شده است، در مورد بازار داغ جراحی پلاستیک در کابل است.

این مستند که تا به حال به زبان های افغانستان موجود نیست و مسلما برای مخاطبین غربی ساخته شده است، در مورد تعداد روزافزون زنان و مردانی بحث می کند که، با وجود فقر فراگیر در افغانستان، به خاطر تغییر آوردن در بدن و صورت خود به کلینک «همکار» در کابل مراجعه می کنند. در این فیلم قصه چند زن به صورت خاص مورد توجه قرار گرفته است. شاهده دختر جوانی است که بعد از ماه ها بلاخره توانسته آنقدر پول ذخیره کند که برای بلند کردن بینی اش به کلینیک بیاید. در این فیلم، شاهده به خاطر جسارتش مورد تمجید قرار می گیرد و تصمیمش بر اینکه بینیِ "پهن" خود را به یک بینی "بلند" تبدیل کند به عنوان یک آزادی شخصی توصیف می شود. قصه دیگری که در این فیلم نشان داده شده است از همسر مردی به نام  زلمی است که به پیشنهاد شوهرش به کلینیک شده است. او اینکه آیا تصمیمش براساس اسلام درست است یا نه را مورد پرسش قرار می دهد و شوهرش می گوید که بینی اش بعد از بلند شدن زیباتر می شود. اما فیلم سازان به این نکته که شاید این زن به جراحی پلاستیک وادار شده باشد توجه چندانی نمی کنند. مستند در مورد اینکه شاید شبنم، یک پرستار جوان، به جراحی پلاستیک معتاد باشد هم بحث می کند. استفاده متعدد از جراحی پلاستیک به نحوی اعتیاد می انجامد. بعضی از کسانی که این جراحی را چندین بار انجام داده اند، خود را ناگزیر از تکرار جراحی می دانند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1391ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط محمــــــــد آصف  | 

هفت خان

برشی از مثنوی هفت خان، قرائت شده در همایش «غزنی پایتخت فرهنگی جهان اسلام» 
هفت خان 

صبح نخستین که طرح کار گشودیم 
بر لب "جیحون" خسته بار گشودیم
لب چو به «گفتارنیک» غنچه گشا شد
بر صفت پاک کردگار گشودیم
از جگر کوه های غزنه و کابل
تا به دل سیستان قطار گشودیم
هرچه گره بر جبین تلخ جهان بود
ما به سرانگشت اقتدار گشودیم
غده چرکین زخمهایرزمین را
با سر شمشیر آبدار گشودیم
خصم اگر فوج فوج تاختن آورد
ما به سواری در حصار گشودیم
بر زبر زین این سمند خجسته
سیر براین خان هیرمند خجسته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1391ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط محمــــــــد آصف  | 

{انتحاری

 {انتحاری}

انتهاری این چه بدکاریست زتو

خودکشی و مردم آزاریست زتو

کی بمیرانی تو اجنبیان زشت

مومنان را خانه ویرانیست ز تو

میکشی این کشور را بخاک و خون

درد سر و اشک بارانیست ز تو

کودکو {کودک و} برنا و پیر ز توست بری

دانکه دود و آتش افروزیست ز تو

گرباشی افغان یا احل{اهل} پشاور

با اسم اسلام شرمساریست ز تو»

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1391ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط محمــــــــد آصف  |